<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/" >
<channel>
<title>آدمكها</title>
<link>http://ecom.ParsiBlog.com</link>
<description>نسخه XML از وبلاگ " آدمكها "</description>
<language>fa</language>
<generator>ParsiBlog.com RSS Generator</generator>
<lastBuildDate>Thu, 23 Feb 2012 10:54:34 GMT</lastBuildDate>
<author>علي</author>
<item>
<title>بچه هاي کارتون هاي سياه و سفيد</title>
<link>http://ecom.ParsiBlog.com/Posts/250/%d8%a8%da%86%d9%87+%d9%87%d8%a7%d9%8a+%da%a9%d8%a7%d8%b1%d8%aa%d9%88%d9%86+%d9%87%d8%a7%d9%8a+%d8%b3%d9%8a%d8%a7%d9%87+%d9%88+%d8%b3%d9%81%d9%8a%d8%af/</link>
<description>&lt;p&gt;&lt;strong&gt;ديشب داشتيم با يکي از دوستان راجب انتخابات و به کي راي دادن و آيا شرکت کردن و راجب کارايي و کيفيت کانديدهاي مجلس صحبت ميکرديم چشممون خورد به يک مطلب که بنظرم جالب اومد و بد نيست شماهم بخونيد.جزو درد هاي اجتماعي جامعه است مسائلي که شايد امروز به چشم هم نياد اما شايد درد خيلي ها باشه و حرف دل بعضي ها که گير کردن بين دو نسل...&lt;br /&gt;ما بچه هاي کارتون هاي سياه و سفيد بوديم &lt;br /&gt;کارتونهايي که بچه يتيم ها قهرمانهايش بودند&lt;br /&gt;ما پولهايمان را مي ريختيم توي قلک هاي نارنجکي و مي فرستاديم جبهه &lt;br /&gt;دهه هاي فجر مدرسه هايمان را تزئين مي کرديم &lt;br /&gt;توي روزنامه ديواري هايمان امام را دوست داشتيم &lt;br /&gt;آدمهاي لباس سبز ريش بلند قهرمان هايمان بودند &lt;br /&gt;آنروزها هيچکدامشان شکمهاي قلمبه نداشتند &lt;br /&gt;و عراقي هاي شکم قلمبه را که مي کشتند توي سينما برايشان سوت مي زديم &lt;br /&gt;شهيد که مي آوردند زار زار گريه مي کرديم &lt;br /&gt;اسرا که برگشتند شاد شاد خنديديم &lt;br /&gt;ما از آژير قرمز مي ترسيديم &lt;br /&gt;ما به شيشه خانه هايمان نوار چسب مي زديم از ترس شکستن ديوار صوتي &lt;br /&gt;ما توي زير زمين مي خوابيديم از ترس موشک هاي صدام &lt;br /&gt;ما چيپس نداشتيم که بخوريم &lt;br /&gt;حتي آتاري نداشتيم که بازي کنيم &lt;br /&gt;ما ويديو نداشتيم &lt;br /&gt;ما ماهواره نداشتيم &lt;br /&gt;ما را رستوران نمي بردند که بدانيم جوجه کباب چه شکلي است &lt;br /&gt;ما خيلي قانع بوديم به خدا &lt;br /&gt;صحنه دارترين تصاوير عمرمان عکس خانم هاي ميني ژوب پوشيده بود توي مجله هاي قديمي &lt;br /&gt;يا زناني که موهايشان باز بود توي کتاب هاي آموزش A.B.C.D &lt;br /&gt;زنهاي فيلمهاي تلوزيون ما توي خواب هم روسري سرشان مي کردند &lt;br /&gt;حتي توي کتابهاي علوممان هم با حجاب بودند&lt;br /&gt;ما فکر مي کرديم بابا مامان هايمان ما را با دعا کردن به دنيا آورده اند &lt;br /&gt;عاشق که مي شديم رويا مي بافتيم &lt;br /&gt;موبايل نداشتيم که اس ام اس بدهيم &lt;br /&gt;جرات نداشتيم شماره بدهيم مبادا گوشي را بابا هايمان بردارند &lt;br /&gt;ما خودمان خودمان را شناختيم &lt;br /&gt;بدنمان را &lt;br /&gt;جنسيتمان را يواشکي و در گوشي آموختيم &lt;br /&gt;هيچکس يادمان نداد&lt;br /&gt;و حالا گير افتاده ايم بين دو نسل &lt;br /&gt;نسلي که عشق و حال هايشان را توي شهر نو ها و کاباره هاي لاله زار کرده بودند &lt;br /&gt;و نسلي که دارد با فارسي وان و من و تو و ايکس باکس و فيس بوک بزرگ مي شوند &lt;br /&gt;و هيچکدامشان مارا نمي شناسند و نمي فهمند...&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;</description>
<pubDate>Mon, 20 Feb 2012 10:12:00 GMT</pubDate>
<comments>http://ecom.parsiblog.com/Comments/250</comments>
<wfw:commentRss>http://Www.parsiblog.com/RSS.aspx?NID=2589974</wfw:commentRss>
 <dc:creator>علي</dc:creator>
<guid>http://ecom.ParsiBlog.com/Posts/250/%d8%a8%da%86%d9%87+%d9%87%d8%a7%d9%8a+%da%a9%d8%a7%d8%b1%d8%aa%d9%88%d9%86+%d9%87%d8%a7%d9%8a+%d8%b3%d9%8a%d8%a7%d9%87+%d9%88+%d8%b3%d9%81%d9%8a%d8%af/</guid>
</item>

<item>
<title>درست راي بديد</title>
<link>http://ecom.ParsiBlog.com/Posts/249/%d8%af%d8%b1%d8%b3%d8%aa+%d8%b1%d8%a7%d9%8a+%d8%a8%d8%af%d9%8a%d8%af/</link>
<description>&lt;p&gt;&lt;strong&gt;دو گدا در خياباني نزديک واتيکان کنار هم نشسته بودند. يکي صليب گذاشته بود و ديگري ستاره داوود.... مردم زيادي که از آنجا رد مي شدند، به هر دو نگاه مي کردند و فقط در کلاه اوني که پشت صليب نشسته بود پول مي انداختند.&lt;br /&gt;کشيشي از آنجا مي گذشت، مدتي ايستاد و ديد که مردم فقط به گدايي که صليب دارد پول مي دهند و هيچ کس به گداي پشت ستاره داوود چيزي نمي دهد. جلو رفت و گفت: رفيق بيچاره من، متوجه نيستي؟ اينجا مرکز مذهب کاتوليک است. پس مردم به تو که ستاره داوود گذاشتي پول نمي دهند، به خصوص که درست نشستي کنار يه گداي ديگري که صليب دارد. در واقع از روي لجبازي هم که باشد مردم به اون يکي پول ميدهند نه تو.&lt;br /&gt;گداي پشت ستاره داوود بعد از شنيدن حرفهاي کشيش رو کرد به گداي پشت صليب و گفت: هي &quot;موشه&quot; نگاه کن کي اومده به ما بازاريابي ياد بده؟ مراقب باشيد براي لجبازي با يکي، سکه تان يا رايتان را در کلاه يا صندوق ديگري نياندازيد!&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;</description>
<pubDate>Sat, 18 Feb 2012 10:58:00 GMT</pubDate>
<comments>http://ecom.parsiblog.com/Comments/249</comments>
<wfw:commentRss>http://Www.parsiblog.com/RSS.aspx?NID=2587546</wfw:commentRss>
 <dc:creator>علي</dc:creator>
<guid>http://ecom.ParsiBlog.com/Posts/249/%d8%af%d8%b1%d8%b3%d8%aa+%d8%b1%d8%a7%d9%8a+%d8%a8%d8%af%d9%8a%d8%af/</guid>
</item>

<item>
<title>انوشيروان عادل</title>
<link>http://ecom.ParsiBlog.com/Posts/248/%d8%a7%d9%86%d9%88%d8%b4%d9%8a%d8%b1%d9%88%d8%a7%d9%86+%d8%b9%d8%a7%d8%af%d9%84/</link>
<description>&lt;p&gt;&lt;strong&gt;وقتي کارگزاران انوشيروان ساساني در حال بنا کردن کاخ کسرا بودند به او اطلاع دادند که براي پيشبرد کار ناچارند برخي از خانه هايي که در نقشه بارگاه ساساني قرار گرفته اند را نيز به قيمتي مناسب خريداري و سپس ويران کنند تا ديوار کاخ از آنجا بگذرد، اما در اين ميان پيرزني هست که در خانه اي گلي و محقر زندگي مي کند و عليرغم آنکه حاضر شده ايم منزلش را به صد برابر قيمت واقعي از او خريداري کنيم باز راضي نمي شود . چه بايد کرد؟ &lt;br /&gt;انوشيروان گفت &quot; برويد و بنا به رسم عدالت و روح جوانمردي که همهء ما ايرانيان داريم با او رفتار کنيد &quot; . &lt;br /&gt;کساني که از ويرانه هاي کاخ کسرا (ايوان مداين) بر لب رود دجله در عراق ديدن کرده اند حتماً ديوار اصلي کاخ را هم ديده اند که در نقطه اي خاص به شکل عجيبي کج شده و پس از طي کردن مسيري اندک باز در خطي راست به جلو رفته است . اين نقطه از ديوار همان جاييست که خانه پيرزن تنها بود و بناي کاخ را به احترام حقي که داشت کج ساختند تا خانه اش ويران نشود و تا روزي هم که زنده بود همسايه ديوار به ديوار پادشاه ماند . &lt;br /&gt;از آن زمان هزاران سال گذشته است اما ديوار کج کاخ کسرا باقي مانده است تا نشانه روح جوانمردي مردم ايران و عدل پادشاهانشان در عهد ساساني باشد.&lt;br /&gt;ديوار کج کاخ کسرا بر جاي مانده است تا يادآور آن پيرزن تنها و نماد روح جوانمردي مردم ساساني و نشانه عدالت انوشيروان باشد.&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;</description>
<pubDate>Thu, 09 Feb 2012 12:54:00 GMT</pubDate>
<comments>http://ecom.parsiblog.com/Comments/248</comments>
<wfw:commentRss>http://Www.parsiblog.com/RSS.aspx?NID=2577509</wfw:commentRss>
 <dc:creator>علي</dc:creator>
<guid>http://ecom.ParsiBlog.com/Posts/248/%d8%a7%d9%86%d9%88%d8%b4%d9%8a%d8%b1%d9%88%d8%a7%d9%86+%d8%b9%d8%a7%d8%af%d9%84/</guid>
</item>

<item>
<title>سبيل آتشين سرِ قيمت دلار</title>
<link>http://ecom.ParsiBlog.com/Posts/247/%d8%b3%d8%a8%d9%8a%d9%84+%d8%a2%d8%aa%d8%b4%d9%8a%d9%86+%d8%b3%d8%b1%d9%90+%d9%82%d9%8a%d9%85%d8%aa+%d8%af%d9%84%d8%a7%d8%b1/</link>
<description>&lt;p&gt;&lt;strong&gt;- پيرمرد: آقاي راننده! اين راديوتوبزن.&lt;br /&gt;- جوانک: آره! ببينيم توش حرفي مي زنن؟&lt;br /&gt;- راننده: پَ نَ پَ، توش پانتوميم اجرا مي کنن.&lt;br /&gt;- پيرمرد: پَ نَ پَ تکيه کلام منه، شما برو براي خودت يکي پيدا کن.&lt;br /&gt;- جوانک: منظورم اينه که ببينيم بالاخره يکي مياد بگه وضع سکه و دلار چي مي شه يا نه. بعدشم ما خودمون&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; &lt;/strong&gt;&lt;strong&gt;&amp;nbsp;ته پانتوميميم.&lt;br /&gt;- راننده: به چه کارت مياد؟&lt;br /&gt;- جوانک: با بچه ها که جمع مي شيم پانتوميم مي زنيم، شام پاي بازنده اس. من حتي &quot;قسطنطنيه&quot; رو هم اجرا کردم.&lt;br /&gt;- راننده: وضع سکه و دلارو مي گم. به چه کارت مياد؟&lt;br /&gt;- پيرمرد: اصلا جوونا بايد اين روزا روشن باشن. الآن دو هفته اس، بازار شده بي زار، يه نفر نيومده حتي يه سرفه پشت ميکروفون بکنه. جوونا بايد مطالبه کنن.&lt;br /&gt;- راننده: مطالعه که جاي خودش، درس کلّا چيز خوبيه. ما که درس نخونديم، بيمه فراگيرمونم که رو هواست، با اين وضع سکه و اون مهريه اي هم که ما بستيم، خود من الآن عاريه اي خدمت شمام. جوون! تو هم بايد مهريه بدي؟&lt;br /&gt;- جوانک: نه، ما رو قيمت امروز شرط بستيم، برنده سيبيل آتشين مي کشه.&lt;br /&gt;- پيرمرد: ما که اون زمان قدر بيست سال حقوقمون مهر کرديم، شد 150 هزار تومن. اينقدريه که الآن عيال روش نميشه مطالبه هم بکنه.&lt;br /&gt;- راننده: مطالعه سن و سال نداره آقا. درس کلّا چيز خوبيه.&lt;br /&gt;- جوانک: شما بايد به دلار مهر مي کردي.&lt;br /&gt;- پيرمرد: اونوقت من روم نمي شد ازم مطالبه کنه. آقا بزن اون راديوتو ببينيم چي شد بالاخره.&lt;br /&gt;- راننده: خرابه آقا... خراب...&lt;br /&gt;- جوانک: وضع مهريه؟ يا دلار؟&lt;br /&gt;- راننده: راديوي من...&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;</description>
<pubDate>Wed, 25 Jan 2012 21:34:00 GMT</pubDate>
<comments>http://ecom.parsiblog.com/Comments/247</comments>
<wfw:commentRss>http://Www.parsiblog.com/RSS.aspx?NID=2561622</wfw:commentRss>
 <dc:creator>علي</dc:creator>
<guid>http://ecom.ParsiBlog.com/Posts/247/%d8%b3%d8%a8%d9%8a%d9%84+%d8%a2%d8%aa%d8%b4%d9%8a%d9%86+%d8%b3%d8%b1%d9%90+%d9%82%d9%8a%d9%85%d8%aa+%d8%af%d9%84%d8%a7%d8%b1/</guid>
</item>

<item>
<title>رضاشاه!!!</title>
<link>http://ecom.ParsiBlog.com/Posts/246/%d8%b1%d8%b6%d8%a7%d8%b4%d8%a7%d9%87!!!/</link>
<description>&lt;p&gt;&lt;strong&gt;مي گويند&amp;nbsp; وقتي رضا شاه تصميم گرفت بانک ملّي را تأسيس کند براي بازاري ها پيغام فرستاد که از بانک ملّي اوراق قرضه بخرند. هيچکدام از تجّار بازار حاضر به اين کار نشد. وقتي خبر به خانم فخرالدّوله، مالک بسيار ثروتمند، خواهر مظفّر الدين شاه&amp;nbsp; و مادر مرحوم دکتر اميني رسيد به رضاشاه پيغام فرستاد&amp;nbsp; که مگر من مرده ام که مي خواهي از بازار&amp;nbsp; پول قرض کني ؟ من حاضرم در بانک ملّي سرمايه گذاري کنم. و به اين ترتيب بانک ملّي با پول خانم فخرالدّوله تأسيس شد. &lt;br /&gt;يکي از قوانيني که در زمان رضا شاه تصويب شد قانون روزها و تعطيلي مغازه ها و ادارات بود. به اين ترتيب هر کس به خواست خود و بدون دليل موجّهي نمي توانست مغازه اش را ببندد. روزي رضاشاه با اتوموبيلش از خياباني مي گذشت&amp;nbsp; که متوجّه شد مغازه اي بسته است. ناراحت شد و دستور داد که صاحب آن مغازه را پيدا کنند و نزد او بياورند. کاشف به عمل آمد که صاحب مغازه&amp;nbsp; عرق فروشي يک ارمني است. آن مرد را نزد رضاشاه آوردند. شاه پرسيد: پدر سوخته چرا&amp;nbsp; مغازه ات را بسته اي؟ مرد ارمني جواب داد قربانت گردم امروز روز قتل مسلم بن عقيل است و من فکر کردم صلاح نيست در اين روز عرق بفروشم. &lt;br /&gt;شاه دستور تحقيق داد و ديدند که حقّ با عرق فروش ارمني است. آن وقت رضا شاه عرق فروش را مرخص کرد و رو به همراهانش کرد و گفت: در اين مملکت يک مرد واقعي داريم آنهم خانم فخر الدوله است و يک مسلمان واقعي داريم آنهم قاراپط ارمني است.&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;</description>
<pubDate>Thu, 05 Jan 2012 21:00:00 GMT</pubDate>
<comments>http://ecom.parsiblog.com/Comments/246</comments>
<wfw:commentRss>http://Www.parsiblog.com/RSS.aspx?NID=2534847</wfw:commentRss>
 <dc:creator>علي</dc:creator>
<guid>http://ecom.ParsiBlog.com/Posts/246/%d8%b1%d8%b6%d8%a7%d8%b4%d8%a7%d9%87!!!/</guid>
</item>

<item>
<title>به سلامتي...</title>
<link>http://ecom.ParsiBlog.com/Posts/245/%d8%a8%d9%87+%d8%b3%d9%84%d8%a7%d9%85%d8%aa%d9%8a.../</link>
<description>&lt;p style=&quot;text-align: center;&quot;&gt;&lt;strong&gt;به سلامتي اين دو نفر که هيچ وقت دانشگاه نرفتن...&lt;br /&gt;ولي زندگيشون از خيلي از دکتر مهندس ها زيباتره..&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;&lt;br&gt;&lt;p style=&quot;text-align: center;&quot;&gt;&lt;strong&gt;&lt;img title=&quot;آدمکها&quot; src=&quot;http://s2.picofile.com/file/7185460535/download.jpg&quot; alt=&quot;عشق بازي واقعي&quot; width=&quot;378&quot; height=&quot;272&quot; / onload=&quot;width=Math.min(width,480);&quot;&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;</description>
<pubDate>Sun, 01 Jan 2012 15:00:00 GMT</pubDate>
<comments>http://ecom.parsiblog.com/Comments/245</comments>
<wfw:commentRss>http://Www.parsiblog.com/RSS.aspx?NID=2534841</wfw:commentRss>
 <dc:creator>علي</dc:creator>
<guid>http://ecom.ParsiBlog.com/Posts/245/%d8%a8%d9%87+%d8%b3%d9%84%d8%a7%d9%85%d8%aa%d9%8a.../</guid>
</item>

<item>
<title>چوبه دار!!!</title>
<link>http://ecom.ParsiBlog.com/Posts/244/%da%86%d9%88%d8%a8%d9%87+%d8%af%d8%a7%d8%b1!!!/</link>
<description>&lt;p style=&quot;text-align: center;&quot;&gt;&lt;strong&gt;&lt;img title=&quot;چوبه دار&quot; src=&quot;http://www.asrarnews.ir/Images/News/1388/3/10/image633793982661768750.jpg&quot; alt=&quot;چوبه دار اعدام افسانه عكس و تصوير&quot; width=&quot;400&quot; height=&quot;266&quot; / onload=&quot;width=Math.min(width,480);&quot;&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;&lt;br&gt;&lt;p style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;&lt;strong&gt;در يک افسانه کهن پرويي از شهري سخن ميگويند که در آن همه شاد بودند. ساکنان آن هر کاري مي خواستند، مي کردند و به خوبي با هم کنار مي آمدند. فقط شهردار غمگين بود ، چون مديريتي لازم نبود .زندان خالي بود،دادگاه هرگز به کار نمي آمد و محضرخانه ها هم هيچ کاري نداشتند. چون ارزش قول مردم بيشتر از اسناد مکتوب بود . &lt;br /&gt;يک روز، شهردار چند کارگر را از شهر دوري فراخواند تا در وسط ميدان اصلي شهر ، يک چهار ديواري بنا کنند . تا يک هفته صداي چکش و اره شنيده مي شد .در پايان هفته ،شهردار همه اهالي را به مراسم افتتاح دعوت کرد .&amp;nbsp; &lt;br /&gt;تخته هاي دروازه مو قرانه برداشته شدند و در آنجا...&lt;br /&gt;يک چوبه دار ظاهر شد . مردم از هم مي پرسيدند چوبه دار آنجا چه مي کند. هراسان ،مسايلي را که تا ديروز با توافق دو طرفه حل مي کردند ،به دادگاه بردند . به محضرخانه ها رفتند تا آن چه را که پيش از آن ،تنها يک قول مردانه بود ،ثبت کنند . و از ترس قانون ، به گفته هاي شهردار توجه کردند. &lt;br /&gt;در آن افسانه مي گويد آن چوبه دار هرگز به کار نرفت ولي حضورش همه چيز را دگرگون کرد. &lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;</description>
<pubDate>Fri, 24 Jun 2011 13:46:00 GMT</pubDate>
<comments>http://ecom.parsiblog.com/Comments/244</comments>
<wfw:commentRss>http://Www.parsiblog.com/RSS.aspx?NID=2295018</wfw:commentRss>
 <dc:creator>علي</dc:creator>
<guid>http://ecom.ParsiBlog.com/Posts/244/%da%86%d9%88%d8%a8%d9%87+%d8%af%d8%a7%d8%b1!!!/</guid>
</item>

<item>
<title>كوروش كبير</title>
<link>http://ecom.ParsiBlog.com/Posts/243/%d9%83%d9%88%d8%b1%d9%88%d8%b4+%d9%83%d8%a8%d9%8a%d8%b1/</link>
<description>&lt;p style=&quot;text-align: center;&quot;&gt;&lt;strong&gt;&lt;img src=&quot;http://s1.picofile.com/file/6495551306/001.jpg&quot; alt=&quot;&quot; width=&quot;475&quot; height=&quot;283&quot; / onload=&quot;width=Math.min(width,480);&quot;&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;&lt;br&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;strong&gt;تابلويي که مي بينيد، اثر &lt;span style=&quot;color: #ff0000;&quot;&gt;&amp;laquo;وينسنت لوپز&amp;raquo;&lt;/span&gt; نقاش اسپانيايي قرن 18 روايت کننده ي يکي از داستان هاي تاريخ ايران باستان است. در لغت نامه ي دهخدا زير عنوان &lt;span style=&quot;color: #ff0000;&quot;&gt;&amp;laquo;پانته آ&amp;raquo;&lt;/span&gt; بر اساس روايت &lt;span style=&quot;color: #ff0000;&quot;&gt;&amp;laquo;گزنفون&amp;raquo;&lt;/span&gt; آمده است که هنگامي که مادها پيروزمندانه از جنگ شوش برگشتند، غنائمي با خود آورده بودند که بعضي از آنها را براي پيشکش به &lt;span style=&quot;color: #ff0000;&quot;&gt;کورش کبير&lt;/span&gt; عرضه مي کردند. در ميان غنائم زني بود بسيار زيبا و به قولي زيباترين زن شوش به نام پانته آ که همسرش به نام &lt;span style=&quot;color: #ff0000;&quot;&gt;&amp;laquo; آبراداتاس&amp;raquo;&lt;/span&gt; براي مأموريتي از جانب شاه خويش رفته بود . چون وصف زيبايي پانته آ را به کورش گفتند،کورش درست ندانست که زني شوهردار را از همسرش بازستاند. و حتي هنگامي که توصيف زيبايي زن از حد گذشت و به کورش پيشنهاد کردند که حداقل فقط يک بار زن را ببيند، از ترس اينکه به او دل ببازد، نپذيرفت. پس او را تا باز آمدن همسرش به يکي از نگاهبان به نام&lt;span style=&quot;color: #ff0000;&quot;&gt; &amp;laquo;آراسپ&amp;raquo;&lt;/span&gt; سپرد . اما آراسپ خود عاشق پانته آ گشت و خواست از او کام بگيرد، بناچار پانته آ از کورش کمک خواست. &lt;br /&gt;کوروش آراسپ را سرزنش کرد و چون آراسپ مرد نجيبي بود و به شدت شرمنده شد براي جبران عمل زشت خود از طرف کوروش به دنبال آبراداتاس رفت تا او را به سوي ايران فرا بخواند. هنگامي که آبراداتاس به ايران آمد و از موضوع با خبر شد، به پاس جوانمردي کوروش برخود لازم ديد که در لشکر او خدمت کند. &lt;br /&gt;مي گويند هنگامي که آبراداتاس به سمت ميدان جنگ روان بود پانته آ دستان او را گرفت و در حالي که اشک از چشمانش سرازير بود گفت: &amp;laquo;سوگند به عشقي که ميان من و توست، کوروش به واسطه جوانمردي که در حق ما کرد اکنون حق دارد که ما را حق شناس ببيند. زماني که اسير او و از آن او شدم او نخواست که مرا برده خود بداند و نيز نخواست که مرا با شرايط شرم آوري آزاد کند بلکه مرا براي تو که نديده بود حفظ کرد. مثل اينکه من زن برادر او باشم.&amp;raquo; &lt;br /&gt;آبراداتاس در جنگ مورد اشاره کشته شد و پانته آ بر سر جنازه ي او رفت و شيون آغاز کرد. کوروش به نديمان پانته آ سفارش کرد تا مراقب باشند که خود را نکشد، اما پانته آ در يک لحظه از غفلت نديمان استفاده کرد و با خنجري که به همراه داشت، سينه ي خود را دريد و در کنار جسد همسر به خاک افتاد و نديمه نيز از ترس کورش و غفلتي که کرده بود ، خود را کشت. هنگامي که خبر به گوش کوروش رسيد، بر سر جنازه ها آمد. &lt;br /&gt;از اين روي اگر در تصوير دقت کنيد دو جنازه ي زن مي بينيد و يک مرد و باقي داستان که در تابلو مشخص است. &lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;</description>
<pubDate>Wed, 08 Jun 2011 23:19:00 GMT</pubDate>
<comments>http://ecom.parsiblog.com/Comments/243</comments>
<wfw:commentRss>http://Www.parsiblog.com/RSS.aspx?NID=2265611</wfw:commentRss>
 <dc:creator>علي</dc:creator>
<guid>http://ecom.ParsiBlog.com/Posts/243/%d9%83%d9%88%d8%b1%d9%88%d8%b4+%d9%83%d8%a8%d9%8a%d8%b1/</guid>
</item>

<item>
<title>جنس آدما...</title>
<link>http://ecom.ParsiBlog.com/Posts/242/%d8%ac%d9%86%d8%b3+%d8%a2%d8%af%d9%85%d8%a7.../</link>
<description>&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;br&gt;&lt;div&gt;&lt;br&gt;&lt;div id=&quot;EditorArea&quot; style=&quot;text-align: center;&quot;&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style=&quot;font-size: small;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;font-family: &amp;quot;Arial&amp;quot;,&amp;quot;sans-serif&amp;quot;;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;font-family: Arial; color: #010101;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;font-family: Tahoma; color: #010101;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;color: #313131;&quot;&gt;اين روزا &lt;span style=&quot;color: #0000ff;&quot;&gt;دل &lt;/span&gt;آدما از&lt;span style=&quot;color: #0000ff;&quot;&gt; &lt;span style=&quot;color: #000000;&quot;&gt;سنگ&lt;/span&gt; &lt;/span&gt;شده؛&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style=&quot;font-size: small;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;font-family: &amp;quot;Arial&amp;quot;,&amp;quot;sans-serif&amp;quot;;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;font-family: Arial; color: #010101;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;font-family: Tahoma; color: #010101;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;color: #313131;&quot;&gt; &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;br&gt;&lt;div style=&quot;text-align: center;&quot;&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style=&quot;font-size: small;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;font-family: &amp;quot;Arial&amp;quot;,&amp;quot;sans-serif&amp;quot;;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;font-family: Arial; color: #010101;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;font-family: Tahoma; color: #010101;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;color: #313131;&quot;&gt;حرص و طمع تو&lt;span style=&quot;color: #0000ff;&quot;&gt; دل &lt;/span&gt;همه سبز شده&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;br&gt;&lt;div id=&quot;EditorArea&quot;&gt;&lt;br&gt;&lt;p&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style=&quot;font-size: small;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;font-family: &amp;quot;Arial&amp;quot;,&amp;quot;sans-serif&amp;quot;;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;font-family: Arial; color: #010101;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;font-family: Tahoma; color: #010101;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;color: #313131;&quot;&gt;هر روزي که ميگذره آدماي بيشتري رو مي بينيم که خيلي راحت روي &lt;span style=&quot;color: #0000ff;&quot;&gt;شرافت ؛ صداقت ؛ انسانيت و وجدانشون&lt;/span&gt; پا ميذارن براي...تنها براي&lt;span style=&quot;color: #0000ff;&quot;&gt; رسيدن&lt;/span&gt; به خواسته هاشون .اصلا براشون مهم نيست که براي رسيدن به خواسته هاشون متوسل به &lt;span style=&quot;color: #0000ff;&quot;&gt;دروغ ؛ ريا ؛ خيانت&lt;/span&gt; و... بشن مهم فقط &lt;span style=&quot;color: #0000ff;&quot;&gt;رسيدن&lt;/span&gt; هست ؛ چطور رسيدن و به چه &lt;span style=&quot;color: #0000ff;&quot;&gt;بهايي&lt;/span&gt; رسيدن اصلا و ابدا مهم نيست.هر روزي که ميگذره ؛ آدماي بيشتري رو مي بينيم که &lt;span style=&quot;color: #0000ff;&quot;&gt;حرص&lt;/span&gt; اين دنيا ؛ همه دنياشون شده ، و &lt;span style=&quot;color: #0000ff;&quot;&gt;صداقت و معرفت&lt;/span&gt; کم رنگ و کم رنگ تر شده ،&lt;span style=&quot;color: #0000ff;&quot;&gt;جنس آدما&lt;/span&gt; سرد و سخت و پر از بدي شده؛دنياي امروز ما به دنياي از بدي ها و ناکامي ها تبديل شده که در آن &lt;span style=&quot;color: #0000ff;&quot;&gt;واژه هاي عشق و محبت&lt;/span&gt; پلي براي فريب آدمايي شده که هنوز&lt;span style=&quot;color: #0000ff;&quot;&gt; عشق&lt;/span&gt; را باور داشته وبراي رسيدن به آن حاضر به هر گونه از خودگذشتي هستند.. .&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;&lt;br&gt;&lt;/div&gt;&lt;br&gt;&lt;/div&gt;&lt;br&gt;&lt;/div&gt;</description>
<pubDate>Mon, 28 Mar 2011 22:18:00 GMT</pubDate>
<comments>http://ecom.parsiblog.com/Comments/242</comments>
<wfw:commentRss>http://Www.parsiblog.com/RSS.aspx?NID=2102796</wfw:commentRss>
 <dc:creator>نازنين</dc:creator>
<guid>http://ecom.ParsiBlog.com/Posts/242/%d8%ac%d9%86%d8%b3+%d8%a2%d8%af%d9%85%d8%a7.../</guid>
</item>

</channel>
</rss>  


